صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
565
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
بسى بيشتر بود . اين وفد هر روز صبح زود ، پيش پيامبر مىرفتند و عثمان را نزد بارو بنه خويش به جا مىگذاشتند . وقتى مىآمدند - در گرماى پيش از ظهر - به خواب نيمروزى مىرفتند . عثمان در اين فرصت نزد پيامبر مىرفت و قرآن مىآموخت و از دين مىپرسيد . اگر پيامبر در خواب و استراحت مىبود ؛ نزد ابو بكر مىرفت . ( 1 ) آن زمان كه برخى از اقوام مختلف ، از دين برمىگشتند ، وجود عثمان ثقفى - رض - براى قومش بسيار با بركت بود . وقتى مردم ثقيف خواستند از دين بگريزند ؛ به آنان گفت : اى معشر ثقيف ! شما آخرين ملتى هستيد كه به اسلام گرويدهايد ؛ اولين قوم مرتد نباشيد . مردم ، سخنش را پذيرفتند و از تصميم خويش منصرف شدند و بر سر اسلام راسخ و پايدار ماندند . آن هيأت پيش قوم خويش بازآمدند . اول ، حقيقت را از ايشان پوشيدند و آنان را از جنگ و خونريزى بيم دادند و اظهار غم و اندوه كردند و گفتند : پيامبر از شما مىخواهد كه اسلام بياوريد و از زنا ، شراب ، رباخوارى و ساير گناهان دست برداريد و گرنه به جنگ شما مىآيد . اين حرف ، غرور جاهلى ، مردم ثقيف را فرا گرفت و دو يا سه روز در تدارك جنگ بودند ، اما خداوند بيم و هراس را در دلهايشان افكند و به آن هيأت گفتند : نزد پيامبر برويد و آن چه را كه خواسته است بپذيريد . در اين هنگام ، نمايندگان حقيقت را بيان كردند و صلحنامه را نشان دادند و همهء مردم ثقيف مسلمان شدند . ( 2 ) پيامبر به رياست خالد پسر وليد جمعى را براى منهدم كردن بتكدهء لات به ميان آن مردم اعزام فرمود . يكى از آن جمع ، مغيره پسر شعبه بود كه به پا خاست و تبرى برداشت و به يارانش گفت : اكنون شما را از رفتار ثقيف مىخندانم : تبر را بر گرفت و ضربهاى زد و خود را نقش بر زمين كرد و دست و پا زد . مردم طايف به لرزه در آمدند و گفتند : واى بر مغيره ! بت لات ، او را كشت . مغيره - به سرعت - از جا بلند شد و گفت : اين بتخانه تپّهاى ساخته شده از ماسه و سنگ است . سپس در بتكده را در هم شكست و روى بلندترين ديوارش ايستاد و جمعى ديگر از ديوار بالا رفتند و آن را در هم كوبيدند و با خاك يكسان كردند و پى بىآن را بركندند و چيزهاى گران قيمت و لباس لات را در آوردند و مردم ثقيف ، با حيرت مىنگريستند . خالد پسر وليد با چند نفر از همراهانش نزد پيامبر رفت و آن چيزهاى قيمتى و